شنه ی شه مال
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 21 ارديبهشت 1391, توسط لقمان خالدی |

ای حضرت عشق

اینها همه حرف های دل است

تا ز قلب بر زبان جاری و فروغ شوی...

دل را بلرزانی و در هر نفس دم زنی ز مهر و باز گردی به شور

بلندای حیا را در چشم نشانی

و به هر دوست که تو را دیده لبخندی ز مهر بخشی

در پس هر یاد دل همیشه از آمدنت می گفت

که عشق را هزار نشانه است

یکی شاید دلتنگی دیدار فردا وخستگی عبور خرامان امروز

در جهانی لبالب خواستن باید تو باشی و دوست

و سهمی از دل به وسعت قداست عشق...

پشت دیواری از ترس و غرور

می داند مهمترینی مشتاق دیدار اوست

همچنان که حدیث قدیمی تو را نشانه می گیرد

شوق کلامت ادامه می دهد تا در دیگری بروید

می داند عشق و رفاقت اطمینان خاطر یارند

همه وجودت سر شار ظرافت الهی که پرپر دل را می فهمی

با تو یاد می گیرد که چه دور و نزدیک

گاه راه گم می شود گاه دوست

دل به دل راه می شود تا ز تو لبریز و به روزی امن رسد

نور خورشید هم با تو باغ را ثمر دیگری است

رقص و هیاهو در بوسه باران گل و سبزه

دل را آن وطن کند که مهاجر دهد

خاطر خواه منزل جانان باشد و بس...

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 3 ارديبهشت 1391, توسط لقمان خالدی |

ببخشا مرا عشق

گویا نبودم ندیدم

سکوتی ز لب های بسته نخواندم

و نشنیدم آن آه آرام و بغض صدا را

نخواندم من او را که باید بخوانم

نفهمیدم عاشق نمی رنجد از عشق

ببخشا اگر دل ندادم به خوبی

ببخشا مرا عشق

سلامی ندادم ز لب های بسته

قفس وا نکردم به آواز خسته

و مرهم نبودم به بالی شکسته

ببخشا اگر قهر بودم به ناز کبوتر

نبوسیده ام دست لرزان مادر

نخواندم دعایی که باران ببارد

و نذری که شاید عزیزی بیایید

ببخشا اگر

آتشی بر درختی نشاندم

اگر قامت سبز گل را شکستم

اگر دل ندادم و لیکن

شکستم..شکستم..شکستم

ندیدم من اشکی که بر گونه لغزید

نخواندم کلامی که بی معنا خشکید

نگفتم به او دوستت دارمی را

نپرسیدم از دل سراغ دلی را

وبر گونه رد سرشکی نخواندم

ببخشا که من آیه ها را ندیدم

و با چشم بسته خدا را ندیدم

ندادم من آبی به یاس سپیدی

و یک مشت گندم زمستان به قمری

نبخشیدم او را که با گریه می خواند

من و دست سردی که با قهرمی راند

نپرسیدم احوال همسایه ای را

و آن پینه ی دست بیچاره ه ای را

ندیدم همو را که من خوانده بودم

ببخشا مرا عشق...شرمنده بودم

اگر پشت در مرگ یاسی نبودم

و بر گونه رد کبوتری نخواندم

عطش بود و ماه و تب و شرم دیدار

ببخشا شنیدم ولی باز من زنده ماندم

ببخشا مرا عشق

نبودی کنارم خدا را ندیدم

و من خواب بودم

گذشت از کنارم من او را ندیدم

ببخشا که بی یاد او زنده بودم

کجا بوده ام فصل سرد جدایی

که دست تمنای خواهش ندیدم؟

ببخشا نفهمیدم احساس ابر بهاری

و باران که بارید عاشق نبودم

به سر چتر بی حاصلی را گشودم

ننوشیدم از جاری پاک  خوبی

نخواندم کتابی پر از عشق هستی

نفهمیدم از رود این راز مستی

نخواندم ز دریا حدیث رها را

نپرسیدم از موج راز فنا را

چرا قطره قطره در این من فسردم؟

چرا قطره ماندم و دریا نگشتم؟

خدا را جه می گویم ای عشق

آری ببخشا...

ببخشا مرا عشق

عاشق نبودم.

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 24 فروردين 1391, توسط لقمان خالدی |

پرپر زنان به کلبه ام پر کشیده ای

بر بامم ای پرنده ی عرشی خوش آمدی

در کلبه ام بمان

زیرا تو هم چون من

یک آشیان گرم محبت ندیده ای

نوشین لبی که جان به تنم میدمد تویی

عمر منی که تاب و توان داده ای به من

با من بمان که روشنی بخت من زتوست

آری تویی بخت جوان داده ای به من

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 16 فروردين 1391, توسط لقمان خالدی |

....سلام

                                                  خداحافظ....

           چیزی تازه اگر یافتی

                                                 بر این دو اضافه کن...

       تا بلکه باز شود این در بسته...

نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 16 فروردين 1391, توسط لقمان خالدی |

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که نباشم.

احمد شاملو

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 فروردين 1391, توسط لقمان خالدی |

الهی با خاطری خسته از اغیار و به فضل تو امیدوار دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام.

بدهی کریمی...ندهی حکیمی...بخوانی شاکرم...برانی صابرم.

الهی احوالم چنانست که میدانی و اعمالم چنین است که میبینی.

نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز.

یا ارحم الراحمین بهترینها را در این سال برای عزیزانم که از بهترینها هستند مقدر فرما...

سال 1391 بر شما دوستای گلم مبارک.

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 دی 1390, توسط لقمان خالدی |

اگر می خواهید عملکردهای ادراکی ذهن شما قوی تر از قبل شود بیشتر بادام میل کنید.

منیزیم موجود در بادام علاوه بر آنکه پوست شما را مقاوم تر و درخشان تر می کند

حافظه ی قوی تری نیز به شما می بخشد.

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 27 شهريور 1390, توسط لقمان خالدی |

موشی در خانه ی صاحب مزرعه ای تله موشی را دید.به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.

همه گفتند:تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.روزی ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید.

ازمرغ برایش سوب درست کردند...گوسفندرا برای عیادت کنندگان سر بریدند و گاو را برای مراسم ترحیم کشتند.

ودر این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکردوبه مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد... !!!

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 27 تير 1390, توسط لقمان خالدی |

چشم ها پرسشی بی پاسخ حیرانی ها

دست ها تشنه تقسیم فراوانی ها

با گل زخم بر سر راه تو آذین بستم

داغ های دل ما جای چرا غانی ها

حالیا دست کریم تو برای دل ما

سرپناهی است در این بی سرو سامانی ها

وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی

ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها

فصل تقسیم گل و گندم ولبخند رسید

فصل تقسیم غزل ها و غزل خوانی ها

سایه امن کسای تو مرا برسر بس

تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها

چشم تو لایحه روشن آغاز بهار

طرح لبخند تو پایان پریشانی ها 

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 تير 1390, توسط لقمان خالدی |

شکرانه ی بازوی توانا بگرفتن دست نا توان است

به هر جا نا توان دیدی توانا باش...... .

              **************************

هنگامی که به دنیا می آییم برایمان اذان می گویند

هنگامی که از دنیا می رویم برایمان نماز می خوانند

چه کوتاه است فاصله ی بین اذان ونماز...!!!

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 26 تير 1390, توسط لقمان خالدی |

مایه ی اصل و نسب در گردش دوران زر است

هر که صاحب زر است او از همه بالاتر است

اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است

آهن و فولاد هر دو از یک کوره آیند برون

آن یکی شمشیر تیز وآن یکی نعل خر است

کره خر از خریت پیشاپیش مادر می رود

کره اسب از نجابت به دنبال مادر می رود

شست وشاهد هر دو دعوای بزرگی می کنند

پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است

جای چشم ابرو نگیرد چون که او بالاتر است

روی دریا خز نشیند قعر آن گوهر است.

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 تير 1390, توسط لقمان خالدی |

جویای راه خویش باش در تکاپوی انسان شدن

از اینسان که منم در میان راه دیدار می کنیم:

حقیقت را...آزادی را...خود را

در میان راه می بارد و به بار می نشیند

دوستی ای که توانمان می دهد

تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری

این است راه ما...من وتو.

 

***احمد شاملو***

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 20 تير 1390, توسط لقمان خالدی |

و اما اگر...اما و اگر نبود...!

مدارج ترقی...معطل تغییر ترقی...!

بخت را...در باخت یافتم...

پیشروی...پیش روی توست...

در راه حل...قدم برداریم...

بهبودی...در بیهوده نبودن است.

رکود خود را بشکن...رکورد شکنی پیش کش!!!

کارایی...نسبت نسبی با کامیابی دارد.

فارغ از بال...نمی توان فارغ البال پرواز کرد.

نیک بختی...دست در دست نیک بینی دارد.

بی حاصلی...حاصل بی حوصلگی...

وقتی دقیق می شوم...با موفقیت رفیق می شوم.

می خواهم باشم...خودم باشم!

برای اینکه بازنده نباشد...نمی خواهد باز  زنده باشد!!!

خود کم بینی...مجلس ختم با شکوهی برای موفقیت!

جوانمردی...جوانمرگ شده!؟

منظورت را مشخص کن...تا به سر منزل منظور برسی.

تا پارو نزند...پا روی ساحل نزند.

خدا قسمت نکند...کسی قیمت خود را فراموش کند.

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 تير 1390, توسط لقمان خالدی |

1_مرزهای غیر ضروری را مدادها کشیده اند!

و من تمامشان را زیر پا خواهم گذاشت.

گویی انسان ها فراموش کرده اند که مداد

ساخته ی دست خودشان است!!!

2_شعرهایم مخاطب خاص ندارد!

از شرق تا غرب

از شمال تا جنوب

تقدیم به قلب های مهربان شما!!!

3_مواظب خودت باش دوست من

تو هم داری هر روز گران تر از روز قبل می شوی!

مغرور زندگی کن!

ما از پفک نمکی که کمتر نیستیم!!!

4_دستمال کاغذی را با اشک هایت تر کن

و روی قلبت بکش!

عشق همچنان در وجودت نفس می کشد

فقط کمی خاک گرفته است!!!

5_تا هر کجا که بگویی می آیم

حتی هیچ وقت ما را محدود نکرده

او با آزادی قرن هاست که برادر است!!!

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.